در این حرف بودند که یکی از خادمان بارگاه خدیو مصر داخل شد و گفت : خواجه خدیو مصر فرموده است که تو و پسرت ارسلان به درگاه حاضر شوید . خواجه نعمان خواهی نخواهی از جا برخاست و عمامه بر سر نهاد و از خانه بیرون آمدند و سوار مرکب شدند ، خوجه نعمان از جلو و ارسلان چون خورشید تابان سوار کرکب جهان پیما از عقب آمدند تا رسیدند به درگاه از مرکب پیاده شدند . خواجه نعمان داخل شد در برابر تعظیم کرد ، دعا و ثنا به جا آورد ، خدیو مصر پرسید خواجه فرزند رشیدت کجاست ؟ عرض کرد قربانت گردم بیرون بارگاه حاضر است . گفت : بیاورش ! خواجه نعمان بیرون آمد ارسلان را برداشت داخل بارگاه شد ، ارسلان در برابر تخت خدیو مصر تعظیم کرد . عرض کرد :

 

شها تویی که فلک را سوار تدبیرت

 

چو گوی در خم چوگان امتحان آورد

به عهد معدلت بره ی گریخته را

 

گرفت گرگ و کشانش سوی شبان آورد


عمر و دولت را خلاق عالم و مصور بنی آدم زیاد کند ! چنان دعا و ثنا به جا آورد که احسنت از دل پادشاه و ویز و امیران برخاست . چشم اهل بارگاه از پرتو جمالش خیره شد . خدیو مصر فرمود صندلی در وسط بارگاه نهادند ، ارسلان نشست و خدیو مصر فرمود ، خواجه نعمان ! ارسلان پسر توست ؟ عرض کرد بلی قربانت گردم ! خانه زاد ست ! خدیو مصر فرمود : عجب پسریست ! چرا تا به حال به حضور منش نیاوردی تا منصبی به او بدهم که یکی از بارگاه نشینان من باشد !

 

خواجه نعمان عرض کرد ، قربانت گردم ! تا به حال طفل بود ، قابل حضور پادشاه نبود ، حالا که قدری قابل شده است شرفیاب شده است اگر قابل منصبی باشد خانه زاد است ! در این حرف بودند غوغا از در بارگاه برخاست . خدیو مصر پرسید : چیست ؟چند نفر به بارگاه داخل شدند عرض کردند قربانت گردیم ما در کنار دریا بودیم که کشتی فرنگیان به لب بندرگاه مصر لنگر انداخت و گفتند الماس خان فرنگی است با صد نفر ایلچی گری آمده است و از جانب پطرس شاه فرنگی نامه آورده است چون واجب بود . عرض شد . رنگ از صورت خدیو مصر پرید و گفت : وزیر تدبیر چیست ، چه بایدکرد ؟  وزیر عرض کرد : قربانت گردم ! تدبیر اینست که هر کدام از ما را مصلحت بدانید معین بفرمایید برویم استقبالش کنیم با احترام او را پذیرایی کنیم بیاید و نامه اش را بخوانید ببینیم چه نوشته است ، مطلبش چیست آن وقت هر طور که جواب مصلحت باشد می دهیم ، پادشاه گفت وزیر خودت برخیز و برو و مهماندار باش !

 

وزیر برخاست و بیرون رفت که خواجه نعمان اشاره به ارسلان کرد از جا برخاست . خدیو مصر گفت کجا می روی ؟ عرض کرد قربانت گردم ! ایلچی فرنگ می آید نشستن بنده دیگر خوب نیست . خدیو مصر گفت : خیر خواجه . دلم می خواهد ایلچی فرنگ پرست را ببیند بداند که چنین جوانی در مصر به هم می رسد . خواجه نعمان دوباره نشست و ارسلان هم نشست . خدیو مصر فرمود در بارگاه کیست که زبان فرنگی بداند و مترجم بشود ؟ خواجه نعمان از جا برخاست و تعظیم کرد و گفت بنده زاده ارسلان هفت زبان فرنگی را خیلی خوب حرف می زند ! خدیو مصر خیلی تحسین کرد و گفت خیلی خوب تربیت شده است ! این پسر لیاقت وزارت امرا دارد . امیران همه تعریف کردند که از در بارگاه هی هی بلند شد و پرده ی دربارگاه را برچیدند ، سر و کله ی الماس خان فرنگی چون رستم دستان و سهراب از دربارگاه داخل شد و تعظیم فرنگی به رسم فرنگیان به جای آورد. خدیو مصر فرمود صندلی در وسط بارگاه نهادند . در برابر ارسلان نشست . چشم ارسلان بر بیست و پنجساله جوانی افتاد که قد مثل سرو آزاد و پهنای سینه و کره ی بازو و میل گردن با یکدیگر مقابل ، دو سبیل چون دو خنجر نجدی عربی از بنا گوش به در رفته ، با صولت رستم و صلابت اسفندیار رویین تن ، دو حلقه ی چشم چون دو نرگس شهلا ، ارسلان مات شد بر جمال و جوانی و قد و ترکیب الماس خان چشم رادوخت و خیره خیره نگاه کرد .الماس خان هم چشمش بر آفتاب جمال و قد و ترکیب با اعتدال و زلف و خال و برزو یال و کوپال امیر ارسلان نامدار افتاد ، هیجده ساله پسری دید در نهایت حسن و جمال و جوانی و قد و ترکیبسینه پهن ، بازو قوی ، گردن کشیده ، صورت چون طبق یاقوت رمانی ، قد مثل سرو جویبار زندگانی ، لب چون لعل بدشانی ، قرص صورت چون قرص خورشید تابنده ، ابرو چون کمان رستم زال ، دو حلقه ی چشم چون دو نرگس شهلا یا دو ترک مست خنجر به دست ، صف مژگان چون خنجر بران ، سبزه ی خطش چون مهر گیاه که بر لب چشمه ی حیوان رسته باشد ، زلف و کاکل چون خرمن مشک یا دسته ی سنبال تر اطرافش ریخته ، آثار مردی و مردانگی از جبین چون ماهش پیدا ، در جمال چون یوسف و در شجاعت چون فرامرز یل و افراسیاب ترک ، چشم الماس خان از دیدن ارسلان خیره و احول شد ، از آنجا که حریف حریف را می شناسد و مرد مرد را ، هر دو یکدیگر را در مردانگی پسندیدند و به قدر دو ساعت خیرخ خیره به هم نگاه می کردند ، پشت الماس خان از دیدن ارسلان به هم لرزید ، همه بارگاه ملتفتحالت آن شیر فرزانه شدند . پس از آن خدیو مصر رو کرد به جانب ارسلان و گفت ، جوان خوش آمدی ! بگو و بپرس به چه مطلب آمده است ؟ ارسلان عرض کرد به چشم ، و رو به جانب الماس خان کرد و گفت : ایلچی خان ! سلطان می فرماید خوش آمدید ! خیلی عجب است ! برای چه مطلب آمده اید ؟

الماس خان محو شیرین کلامی ارسلان شد ، گفت : اگر خوش و اگر ناخوش به خدمت رسیدیم ، بنده ایلچی هستم و از جانب پطرس شاه فرنگی پادشاه سیم فرنگ نامه آورده ام ، هر مطلبی هست در نامه استارسلان به زبان مصری به عرض خدیو مصر رسانید . خدیو نامه را طلبید ، الماس خان از جا برخاست با ادب تمام نامه را به دست خدیو مصر داد طبق زری هم نثار نامه کرد پس از آن نامه را به دست وزیر داد گفت بخوان ببینم چه نوشته است؟ وزیر نامه را گرفت دید و به خط رومی نوشته است .

 

اول به نام آنکه به کس نیست مشترک

 

آن خالق خلایق و آن مالک ملک

 

دوم به نام عیسی روح الله ، سیم به نام خاج اعظم ، چهارم از من که پطرس شاه فرنگی هستم ، ای خدیو مصر به سوی تو ، بهد از مراسم اتحاد و برادری بدان و آگاه باش که در هیجده سال قبل از این لشکیر فزون از ستاره به عزم تسخیر قسطنطنیه ی روم به سرکردگی سام خان فرنگی به روم فرستادم و ملکشاه رومی راسام خان که سپهسالار منست کشت و عیالش را اسیر کرد و روم را مسخر نمود وزنهای ملکشاه و عیالش را در کشتی نشانده به خدمت من فرستاد. در راه کشتی ایشان در فلان جزیره که در میان دریا واقع است لنگر انداخت، اسرا را از کشتی بیرون آوردند . بانوی حرم که از ملکشاه بار حمل داشت گریخت و خود را در جزیره پنهان کرد . کسی از اهل کشتی نفهمید . او را گذاشتند و آمدند . بعد از چهل روز خواجه نعمان مصری ملک التجار تو گذارش در آنجزیره افتاد ، بانوی حرم ملکشاه را در آن جزیره دید و او را به مصر آورد . بانو پسری از ملکشاه زاییده و خواجه نعمان اسم آن پسر را ارسلان گذاشت و تربیت کرد تااینکه حالا ارسلان بن ملکشاه رومی در خانه ی خواجه نعمان هیجده ساله شدهاست و بانوهم زن خواجه نعمان است ، اگر می خواهی ولایت مصر آرام باشد و من باتو کاری نداشته باشم الماس خان فرنگی که خویش منیست و امیر بارگاه نشین منست فرستادم ، خواجه نعمان تاجر زن جلب را با بانوی حرم ملکشاه و ارسلان بن ملکشاه رادست و گردن بسته به دست الماس خان بده و به خدمت ما روانه کن به عیس بن مریم قسم که اگر خواجه نعمان را با زنش و ارسلان به این طریق که نوشته ام نفرستادی ، تو که از ملکشاه رومی بالتر نیستی ، لشکر حرکت می دهم شهر مصر را خراب می کنم و زن و بچه ی اهل مصر را به خرابات می نشانم و با خواجه نعمان و ارسلان می دانم چه باید کرد و بانو را به قاطر چی خواهم بخشید و السلام .

 

از شنیدن این کلمات رنگ از صورت خواجه نعمان پرید و چون بید موله به لرزه درآمد ، ازشنیدن این سخنان حالتی به ارسلان دست داد که موهای بدنش چون نیشتر راست شد و حلقه های چشمش برگشت و رنگش سرخ شد و چون شیر خشم آلوده خیره خیره به خواجه نعمان نظر کرد . خدی مصر فرمود وزیر دوبالره بخوان ببینم چه نوشته است ؟ و وزیر دوباره خواند و عرض کرد در این کاغد همچو نوشته است که ارسلان پسر خواجه نعمان نیست و پسر ملکشاه رومی است ! خدیو مصر گفت کدام خواجه نعمان ، کدام ارسلان ؟ وزیر عرض کرد مگر چند نفر خواجه نعمان و ارسلان در مصر هست همین خواجه نعمان که در حضور شما نشسته است ، خدیو مصر رو به خواجه نعمان کرده گفت : ارسلان پسر کیست ؟ خواجه عرض کرد : قربانت گردم بنده زاده است ! خدیو مصر گفت : مادرش کیست ؟ خواجه عرض کرد : قربانمت گردم کنیز چرکس است و او را خریده ام ، از بچگی در خانه ی منن بوده است . خدیو مصر گفت : ارسلان پسر ملکشاه رومی و مادرش بانوی حرم او نیست ؟ خواجه نعمان عرض کرد خیر پسر خودم است و مادر هم زر خرید منست .  خدیو مصر به ارسلان گفت به الماس خان بگو چنین حرفها که در کاغذ نوشته است هیچ تا به حال نشنیده ام . این ارسلان که تو می گویی در این مملکت نیست و در شهر مصر هم به جز یک ارسلان که پسر حق و حساب خواجه نعمان است دیگر ارسلان نیست. ارسلان به الماس خان گفت : الماس خان خندید و گفت همان ارسلان که پسر خواجه نعمان است می خواهیم ، اگرممکن می شود زنده بدهید و اگر نمی شود سرش را با خواجه نعمان بدهید با سر بانو که من ببرم . ارسلان گفت : ارسلانی که تو می خواهی منم و من هم پسر خواجه نعمان هستم و تو نمی توانی نگاه چپ به من بکنی ! از کجا دانستی که من پسر ملکشاه رومیم ؟ الماس خان گفت احوالات تو را با تصویر تو از روزی که از مادر متولد شدی تا اکنون ماه بهماه ، روز به روز به فرنگ می آوردند و  یک تصویرت را هم پطرس شاه به من سپرده است که اگر انکار کنید به خدیو مصر مشتبه کنید نشان بدهم و دست در بغل کرد یک پرده تصویر ارسلان را که به عینه خود ارسلان بود ، بیرون آورد و به دست خدیو مصر داد . چشم خدیو مصر بر تصویر همین ارسلان افتاد که روی صندلی نشسته است به خواجه نعمان گفت : خواجه ! دیگر حرفی داری ؟ این تصویر ارسلان است . غیر از راست گفتن چاره ای نداری . به جلال خدا اگر راست نگویی تو را خواهم کشت ، خواجه نعمان به جز راست راست گفتن چاره ندید و گفت پادشاه !

 

طبل پنهان چه زنم طشت من از بام افتاد

 

کوس رسوایی من بر سر بازار زدند

 

بلی قربانت گردم ! آنچه درین نامه نوشته همه راست است و ارسلان پسر ملکشاه رومیست و پسر من نیستهمین که ارسلان نامدار این سخن را از خواجه نعمان شنید و دانست که پسر ملک شاه است و پادشاهزاده است نزدیک بود از غیظ و خشم پوست در پیکرش بترکد.

 

ز غیرت رخش آنچنان بر فروخت

 

که خورشید در چرخ چارم بسوخت

به خواجه نعمان گفت ای حرام زاده ی زن جلب ! اگر نه حق تربیت به گردن من داشتی با شمشیر دوپاره ات می کردن ! خواجه نعمان چون موش به سوراخ رفت و صدا از دهنش بیرون نیامد !  پس از آن خدیو مصر رو به جانب وزیر کرد و گفت وزیر حالا که دانستم ارسلان پسر ملکشاه رو میست تدبیر چیست . چه باید کرد ؟  وزیر ساعتی سر به زیر انداخت و عرض کرد ، فربانت گردم اگر می خواهی مملکت در امان باشد ورعیت آسوده باشند سه نفر را می توان قربان پنج کرور جمعیت کرد ! دست و گردن خواجه نعمان و ارسلان ببندید ، با بانو بدهید به دست الماس خان ، نامه ی دوستانه هم بنویسید و الماس خان را به خوشی روانه کنید برود ! تدبیری جز این به خاطرم نمی رسد که رفاه کشور و لشکرباشد ! خدیو مصر به خواجه نعمان گف : تو چه می گویی و رأیت در اینکار چیست؟ خواجه نعمان گفت : قربانت گردم تو مسلمانی من هم مسلمانم ! اگر به غیرتت می گنجد که من بی گناه را با عرض و ناموس من در میان کفار بفرستی و تعصب دین و مذهب نداشته باشی در صورتی که می دانی به محض اینکه پای من به فرنگ برسد مرا و ارسلان و مادرش را علوفه ی شمشیر خواهند کرد و خون سه نفر بیگناه را به گردن بگیری مرا چه حرفست ؟ من عمرم را کرده ام ! امروز بمیرم از فردا بهتر است !

 

خدیو مصر ساعتی متفکرشد و گفت : وزیر ! خواجه نعمان راست می گوید ، تکلیف چیست ؟ وزیر عرض کرد از الماس خان بپرسید که اگر همین خواجه نعمان و ارسلان بیایند و بانو در اینجا بماند چه طور است ؟

خواجه نعمان گفت به رفتن خودم و ارسلان راضی هستم ، ولیکن بانو ناموس منست ! اگر بند از بندم جدا کنند راضی نمی شوم از مصر پا برون گذارد خدیو مصر به ارسلان گفت : از الماس خان بپرس اگر بانو نیاید ارسلان و خواجه نعمان را تنها می بری ؟  ارسلان از الماس خان پرسید ، الماس خان در جواب گفت : خیر ! همه منظور من و پادشاه در بانو است ، اگر ندهید حکم از پطرس شاه دارم که با این صد نفر فرنگی شهر مصر را ویران کنم تو را با مادرت و خواجه نعمان بهخفت و خواری تمام ببرم به فرنگ .

 

ارسلان که این سخن را شنید و دید به قدر دو ساعت بیشتر است که در میان بارگاه حضور هفت امیر متصل اسم مادرش درمیان است و این حرام زاده هم این طور حرف می زند حلقه های چشم مردانه را چون شیر خشم آلود برگرداند به جانب الماس خان و گفت : حرامزاده ! تو سگ کیستی که دست مرا ببندی و اسم مادرم را بیاوری ، اگر رستم باشی نمی توانی چپ نگاه کنی ! هر چه تحمل کردم شاید حیا کنی حرف دهانت را نمی فهمی !  الماس خان گفت : ای مادر به خطای ساده ! چه غلط می کنی ! برو با طفلان دبستان این طور حرف بزن ! تو را نمی رسد که در بارگاه پادشاهان بنشینی و با مردان سخن بگویی ، اگر دست تو را نبندم و مادرت را سر برهنه در کوچه و بازار فرنگ نگردانم نامرد هستم !

 

ارسلان رنگش سرخ شد و گفت ای حرامزاده سخن به اندازه ی دهانت بگو ! تو سگ کدام گله حساب می شوی که این لافهای بیجا را می زنی ! اگر نه حرمت بارگاه پادشاه بود هر آینه چنان شمشیر بر فرقت می زدم که دوپاره شوی !  الماس خان گفت تو سگ کیستی که چپ بتوانی به من نگاه کنی !

حرامزاده به جای خودت آرام بگیر که با شمشیر دو نیمت می کنم !  اما خدیو مصر و اهل بارگاه هیچکدام زبان فرنگی نمی دانستند خیال کردند که ارسلان و الماس خان صحبت می کنند که ارسلان نگاه تندی کرد به الماس خان و گفت : زن جلب سگ تازی بدود آهوی لنگ مرا نمی تواند بگیرد ! دیگر سخن مگو که ایندفعه با شمشیر جوابت را می دهم !  الماس خان دست بر قبضه ی شمشیر آبدار نمود برق تیغ از ظلمت غلاف شید و از روی صندلی برخاست و به جانب ارسلان دوید ، ارسلان محلی نگذاشت و حرکت نکرد تا رسیدن الماس خان که الماس خان رسید و شمشیر را حواله ی فرق مردانه ی ارسلان نمود که امیر گیتی ستان ملک ارسلان نامدار از روی صندلی برخاست و بند دست الماسخان را گرفت ، چنان فشار داد که پنج انگشت آن حرامزاده مثل پنج خیار تر راست ایستاد و شمشیر را با پنج لاله خون از کفش بیرون کشید و همین طور که نشسته بود تا خدیو مصر و وزیران و امیران گفتند چه می کنی چنان بر فرقش زد که از میان دو پایش جستن کرد ، نعش الماس خان دوپاره برزمین افتاد ! اما اوباش شهر مصر که به تماشای ایلچی آمده بودند تا دیدند کهارسلان ایلچی را کشت دست بر قبضه ی شمشیر کرده ریختند بر سر آدمهای ایلچی ، از آن صد نفر یک نفر خود را به هزار مشقت بیرون انداخت و ازپی کار خود رفت .